تبليغاتX
*ღ* دلخسته تنها *ღ*
۷۵۴
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 15:33 توسط فاطمه ( بچه مثبت ).•
 

سلام به همه دوستای گلم

من بالاخره  برگشتمممممممممممممم  ....

 بعد از یه غیبت غیر موجه تقریبا 8 ماهه .... شرمنده ام که نتونستم مهربونیاتونو زودتر از این پاسخ بدم اما نشد نتونستم ...!!

دلم براتون خیلی خیلی تنگ شده بود ... گاهی اوقات به یادتون بودم ... بعد 8 ماه که اومدم اکانتم ارور 691 میده ...!! خیر سرم اکانتش محدودیت زمانی نداشت ....! اینم از خوش شانسی ما ...!!!

نمی دونم با این بلاگ فسیل شده چی کار کنم اما سعی می کنم از این حالت درش بیارم گرچه می دونم زود زود اپ نمی کنم ...!! 

مامانی میخواد بره خونه خدا .... هم خوشحالم هم ناراحت .... نمی تونم دوریشو تحمل کنم .... اما جلوی خودش سعی می کنم از دلتنگیام حرفی نزنم و فقط به این فکر کنم که می تونه چه اوقات خوشی رو با معبودش سپری کنه ....!

فعلا در حال خونه تکونی و تدارک اش پشت پای مامی و خرید لباس و غیره ایم ....! ( یعنی سرم حسابی شلوغه ..!! )

تو پست بعدی می خوام یه چیزایی هم در مورد سامان براتون بگم یا اگه استقبال زیاد بود عکسشو براتون بذارم ....!!!

 

                          

 

 

پ.ن1: وقتی ز آشنایان هرگز محبتی نیست ما را دگر ز هر چه بیگانه حاجتی نیست ....!

 

پ.ن2: نمی دونم چرا نمی تونم واسه دوست خوبم لیلی تو بلاگ دنیای لیلی کامنت بذارم شما می تونین ؟؟؟؟

 

اومدم عکس سامانمو تو همین پست واستون بذارم اما از اونجایی که سایتهای اپلود فیلتر شده و هوارتا مشکلات دیگه موقتا مجبورم یه عکس شبیه سامان خودم واستون بذارم تا سر فرصت چشمتون به جمالش روشن بشه ...!!!                             

چند ماهی میشه این همستر کوچولو رو خریدم خیلی دوسش دارم خیلی نازه ضمنا روحیات خیلی لطیفی داره  جذاب و دوست داشتنی اسمشو گذاشتم سامان .....!!!!

 

                         

 

                   

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:17 توسط فاطمه ( بچه مثبت )•. .•
 

ژاله گفت بنویسیم :

 

از دنیای کودکی .... لحظه های قشنگی که دیگه هیچ وقت تکرار نمی شه و من همچنان آرزو می کنم برگردم به اون روزا ....

از بچگی یه دختر لوس و قهر قهرو   بودم حساس و زود رنج !

با خواهر کوچیکم و برادر بزرگم  بازی می کردیم   و آخر بازیمون همیشه به یه چیز ختم می شد : قهر من !!

با قهر کردن من بازی هم تموم می شد و صدای داداشم به اسمون می رفت : دختره لوس و قهر قهرووووووووو

 

                              

 

همیشه اشکم آماده سرازیر شدن بود  ... زیاد گریه می کردم .... و خونواده در پی چاره بودن...

تا بالاخره بابا پیشنهاد داد : اگه دختر خوبی باشی و تا یه هفته خودتو نگه داری که گریه نکنی برات یه جایزه خیلی خوب می خرم !!!!

نمی دونید این یه هفته چی بر من گذشت ... فقط همینو بگم که من با رنج و مشقت زیاد سرافراز از آزمون بابایی بیرون اومدم ! .... حالا نوبت هدیه بود ... بابا یه عالمه پول داد به مامان تا یه چیز خوب واسه من بخره .... وای خدا جون چقدر خوشحال بودم و منتظر که بدونم چی قراره جایزه بگیرم !

مامان از راه رسید هدیه رو داد دستم با شوق و ذوق تمام بازش کردم .... حدس می زنید چی بود ؟؟

یه عروسک بزرگ ؟؟؟؟؟ ..... نه ...... یه دوچرخه ؟؟؟ ..... نه ..... یه ماشین کوکی خوشگل ؟؟؟؟ .... بازم نه ... بذارید خودم بگم : چند متر پارچه !!!!!!!

حالا منو پارچه همینجور بهم نگاه می کردیم !!  خیلی خودمو نگه داشتم دوباره گریه نکنم .....!!!!

آخه مامان نامردی نکرد  چون خودش خیاط بود برام پارچه خریده بود .... !!

 فکر می کرد منم خوشم میاد .... عاقبت از اونجایی که پارچه زیاد بود دو تا پیراهن خوشگل شد واسه منو خواهر کوچیکم که هیچ زحمتی نکشیده بود !!!!

با هم نشستیم لب باغچه و عکس انداختیم ....

اما همون عکس یکی از قشنگترین عکسای کودکی ام شد .....!

         

               

 

داداشم عاشق بازی های جنگی بود با چوب و میخ سه تا تفنگ درست کرده بود .... خودش آرنولد  بود !!! من رمبو !!!!   و ابجی کوچیکه جکی چان !!!!!

داداش اشغال پرت می کرد تو حیاط ( مثلا نارنجک بود ! ) آبجی کوچیکه می ترکید ....!!!!

یه بار وسط بازی ابجی کوچیکه خورد  زمین  و زانوش خون اومد .... داداشم  اومد به رسم تکاور ها که اموزش زندگی در شرایط سختو دیدن درمونش کنه ، برداشت چند تا غوره از درخت چید و فشار داد رو زخم ابجی بیچاره ما و یه برگ انگور گذاشت روش!! ..... و ابجی کوچیکه بنفش شد از درد ....!

 

خواهر کوچیکترم قلدر بود و همش حق منو می خورد .... منم مظلــــــــــــــــــوم !!!

یه عروسک کوچیک داشتم خارجی بود اسمشو خودم گذاشتم " سحر " خیلی دوسش داشتم اما معمولا دست خواهرم بود !!!!!

هر بار که دعوامون میشد....  عروسکو من بکش و ابجی کوچیکه بکش  ... مامان یا بابا در کمال خونسردی منو خر! میکردن که تو بزرگی فهمیده ای و اون بچه س و نفهم !!!!! ( با عرض پوزش فراوان از ابجی کوچیکه !!!! ) عروسکو می گرفتن از من و می دادن به اون ....

اما عوضش تو بازی ها من جبران  می کردم ....  با دختر عمه ام تو کوچه فرش می انداختیم و بازی می کردیم اسباب بازی و زیر انداز از من خوراکی از اون !!!!!

کاملا عدالت رعایت میشد ... ! منم نامردی نمی کردم  اسباب بازی هایی رو می بردم که امکان خراب شدنشون کمتر بود !!! 

این وسط جیب شوهر عمه محترمه  خالی میشد و ما می رفتیم سوپر سر کوچه و خرید می کردیم معمولا هم لواشک و تمبرآلو ....!!

اون روز هم طبق معمول رفتیم خرید من لواشک خیلی دوست دارم طبق معمول لواشکو انتخاب کردیم اومدیم نشستیم رو زیر انداز و تا خواستیم لواشکو نوش جان کنیم خروس بی محل ( ابجی کوچیکه !!  ) سر رسید ... خدایا چیکار کنیم چی کار نکنیم ؟؟؟

 یه نقشه اومد تو سرم ( فکر پلید !!!!  ) یه چادر انداختم رو سرش وبا صدای بلند گفتم : لولوووووووو ....قایم شو وگرنه می خورتت ....لولوی ما فقط هم بچه کوچیکا رو می خورد !!!

رفتن ابجی کوچیکه زیر چادر همانا و خوردن لواشک همانا .... !!!!

 چقدر با دختر عمه ام می خندیدیم ...!!!

چه روزایی بود  ... یادش بخیر

 

دوستم چند روز پیش  اومد خونه مون داشتیم با هم عکسای بچگی منو می دیدیم ... من چون یه خرده سبزه بودم  همه بهم می گفتن مث هندی هایی ! ( بیچاره هندی ها !!!! )

 یکی از عکسا رو که ژست هندی هم گرفته بودم به دوستم نشون دادم و میگم نیگاه کن چقدر شبیه هندی هام! اونم نه گذاشت و نه برداشت میگه : آره اتفاقا شبیه امیر خانی !!!!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:12 توسط فاطمه ( بچه مثبت )•. .•
 

حالا ديگر باران هم كه نيايد صدای چكاچكِ چكه های آب را می شنوی...خيس مي شوی از بارانی كه نباريده است زير ابری كه نبوده است...

دستت را روی گونه ات بكش...  قطره های باران هم گاهی شبيه اشك می شوند... انگار چكه های عشق از چشم ابر باريده باشند... گريه می شود شكل باران... و تو خيس می شوی زير بارش قطره های بارانی كه مزه ی اشك دارند...

گاهی همه چيز به سادگی پيچيده می شود ...

   

                          

 

پ.ن1: غم نداشته هایی که اکنون می خواهمشان و داشته هایی که بودنشان دیگر مهم نیست را با کدئینی ناقابل به خواب می سپارم ...!

 

پ.ن۲: خورشید رفت !

        کاش آنقدر کوه می بودم که پشتم را گرم می کرد

          غروبها همیشه تنهایم ...

 

                         

 

پ.ن3: دیشب ساعت 5 رفتم مطب دکتر واسه معاینه چشام ، وحشتناک شلوغ بود خیلی ها از شهرستانها اومده بودن بعضی هام از یه کشور دیگه .... چون جای ایستادن هم نبود ناچار وایسادم کنار میز آقای مومنی همون منشی دکترکه تو پستهای قبل ازش گفتم !

هر چی پرونده می آوردن میذاشتن رو میز تا چشم چپ میکرد میذاشتم زیر پرونده خودم !!  اومد واسه یه اقایی نوبت بنویسه برگه ی کوچیکشو گذاشت رو پرونده من و نوشت داد بهش ... گفتم اقای مومنی این زیر دستی نیست ها ؟!!!  گفت : اِ جداً ؟ پس حالا که اینجوریه شما 9 تومن سر کیسه رو شل بفرمایین !!!

حالا من تقریبا ساعت 5 اومدم ساعت 8 شب نوبتم شده تازه کل این 3 ساعت هم ایستادم !! مگه جا پیدا میشد بشینم ... رفتم داخل خط پایینشو هم می دیدم نشستم پشت دستگاه شماره چشم دکتر خاکشور گفت از عالی هم عالیتره میگم شماره چشم ؟ گفت صفرِ صفر !!!

خوشحال شدم .... اومدم بیرون به اقای مومنی میگم واسه دو ماه دیگه گفتن بهم وقت بدین ... میگه پارتی بازی کردی رفتی تو ؟!!! ( داشت بهم متلک می گفت آخه کل این سه ساعت شاهد ایستادن منو بدبختی کشیدن و کمر دردم بود !!!!  ) گفتم آره پارتی داشتم که بعد سه ساعت نوبتم شد !!

اینو بگم که سه تا خانوم از عراق همراه یه مترجم اقا اومده بودن واسه عمل چشماشون !!!

موبایل یکی از خانوما زنگ خورد یه اهنگ عربی  شبیه خوندن قران بود ولی قران نبود !! گذاشته بود رو گوشیش همه تا شنیدن زدن زیر خنده .... چه ملت بی فرهنگی واقعا !!!!

یکی از خانوما واسه منو سه چهارتا خانوم دیگه شروع کرد به صحبت کردن اما ما هیچی نفهمیدیم مترجم به دادمون رسید و حرفاشو ترجمه کرد بنده خدا میگفت تا پام رسید ایران یه خانوم اومد و خودشو چسبوند به من و شروع کرد به ماچ کردن که شما زائر کربلایی و خوش به سعادتت و از این حرفا و وقتی رفته این بیچاره می فهمه خانومه پولاشو زده و رفته !!!!

خیلی دلم براش سوخت .... مترجمه می گفت نزدیک 6 میلیون به پول ایران ! چه مهمون نوازایی پیدا میشن واقعا ؟!! میگفت اگه به دولت ایران بگم برام کاری نمی کنن ؟ مترجمه می خندید ! دلم براش سوخت ....

 

 پ.ن۴: مامانم رفت مسافرت شاید تا ۲۰ روز دیگه نیاد .... دلم خیلی گرفته .... بیشتر از قبل احساس تنهایی می کنم .....

این روزا فقط حنانه منو درک میکنه با اس ام اس هاش ...! مرسی حنا جون خیلی گلی ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:18 توسط فاطمه ( بچه مثبت )•. .•
 

یه سلام از یه جنس دیگه !! به همه دوستای مهربونم

قبولی طاعات و عبادات همه شما عزیزان رو ازخدای بزرگ خواستارم  .

تصمیم دارم از این به بعد هر از گاهی ختم قران تو بلاگ راه بندازم البته با کمک شما دوستای عزیزم

امیدوارم همگی با هم توی این ثواب بزرگ شریک بشیم ...

هر کس هر جزئی رو بر می داره کامنت بذاره تا تو بلاگ ثبت کنم ، می خوام اگه خدا بخواد تا پایان ماه مبارک ختم قران تموم بشه و در اخر هر جزء که خوندید بعد از خودتون واسه بقیه کسانی که تو این ختم شرکت می کنن دعا کنین ... شاید خدا به خاطر پاکی دل یکی از شماهام که شده حاجت بقیه رو بده ...

التماس دعای مخصوص از همه تو این شبای پر فیض الهی

یاحق

 

جزء اول : خودم  

جزء دوم  : نونا جون

جزء سوم : نونا جون

جزء چهارم : نونا جون

جزء پنجم : نونا جون

جزء ششم : نونا جون

جزء هفتم : نونا جون  

جزء هشتم : نونا جون

جزء نهم : نونا جون

جزء دهم  : ۱+ ۹  ماریا جون به نیت دوستش

جزء یازدهم  : غزل ( فریاد بی صدا )

جزء دوازدهم  : ماریا جون

جزء سیزدهم : محدثه جون

جزء چهاردهم : شبنم جون

جزء پانزدهم  : شبنم جون

جزء شانزدهم  : شبنم جون

جزء هفدهم  : قطره ی بارون

جزء هجدهم  : سارا شیطون

جزء نوزدهم  : غزل ( فریاد بی صدا )

جزء بیستم  : فرشته مرگ

جزء بیست و یکم  : فرشته مرگ

جزء بیست و دوم : آزاده جون

جزء بیست و سوم : فرشته مرگ

جزء بیست و چهارم : فرشته مرگ

جزء بیست و پنجم : فرشته مرگ

جزء بیست و ششم  : فرشته مرگ

جزء بیست و هفتم : فرشته مرگ

جزء بیست و هشتم : مریم جون

جزء بیست و نهم  : نازنین جون

جزء سی ام  : نگین جون

 

                    

 

پ.ن1 : ماه گرفت ، مثل دل سرگردان من

    

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:17 توسط فاطمه ( بچه مثبت )•. .•