سه روزه رفتی ... سه روزه دلتنگی به معنای واقعی رو تجربه می کنم .
تو این 7 ماهی که پیشم بودی عجیب بهت وابسته شدم .... قربون چشمای قشنگت ! دنیای کوچیکتو با هیچی عوض نمی کنم ....تو هم دلتنگی می دونم .... زبون بی زبونی ات خیلی خوب کارشو بلده .....
دیشب تا تونستم سیر گریه کردم ولی مگه این اشکها فایده شون جز اینه که فقط ....
به هر جای خونه که نگاه می کنم دونه دونه شیطنت هات جون می گیرن .... دیگه با شلوغ کاری های تو از خواب بیدار نمی شم .... نیستی دیگه بینی خاله رو بکشی تا از خواب بیدارش کنی و بلند بلند بهش بخندی !
دیگه کی بهم بگه " آله " .... به کی آب بدم که صدای دو تا دندون کوچیک و قشنگش دلمو آب کنه ... به کی بگم " نانا " ؟ راستی چرا اینقدر زود گذشت ؟!!!
دلمو به چی خوش کنم بعد تو؟ دوباره تنهایی هام ؟ .... ستایشم ... یعنی سهم من از بودن تو فقط چند تا عکسه ؟ دیگه به قول معصومه نمی شه چلوندت ..! بی وفا آخه نگفتی خاله بلاگتو چه جوری اپ کنه ؟ از کدوم شیرین کاری ات بنویسه ....
بغضی که الان تو گلومه هدیه توئه به خاله ات .... پیشم نگه می دارم تا وقتی دوباره ببینمت ....


ســــــلام به همه دوستای گلم 
حتما همه تون یه چیزایی در مورد بازیهای وبلاگی شنیدین .
فیروزه لطف (!) کرده ومنم به بازی دعوت کرده ... یه بازی مث بازی شب یلدا ، بازی از این قراره که باید به 5 تا از سوتی هایی که تو دوران کودکی دادی اعتراف کنی !!! بعد 5 نفر از دوستاتو انتخاب می کنی تا اونا هم متقابلا توی وبلاگاشون اعتراف کنن !
یعنی یه جورایی دستی دستی آبروی خودتو جلوی ملت ببری !
فیروزه جون خدا بگم چه کارت کنه بازی از این شیک تر نبود ما رو دعوت کنی ؟ ولی خب از اونجایی که همه ما نیاز داریم یکی رو پیدا کنیم و بهش بخندیم بازی می کنم ! به این امید که با خندیدن به سوتی های شما دلم خنک بشه!!!!
و اما سوتی ها :
1- سال اول ابتدایی وقتی ظهر داشتم لباس می پوشیدم که برم مدرسه متوجه شدم خیلی دیرم شده ، با عجله تمام حاضر شدم و تموم راه خونه تا مدرسه که البته مسافت زیادی نبود رو دویدم .
جالب اینجا بود که می دیدم همه با تعجب دارن بهم نگاه می کنن نزدیکی های مدرسه دیدم قیافه های بهت زده همه خندون شدن . وقتی خودمو برانداز کردم به دلیل خنده دیگران پی بردم !
آخه یادم شده بود کفشامو بپوشم ، دمپایی پام بود !!!!! 
2- صبح زمستون همون سال برای اینکه به بابا و مامان ثابت کنم من دیگه بزرگ شدم و یه جورایی حس استقلال طلبی تو وجودم فوران می کرد !! از خواب بلند شدم و لباس پوشیدم با تعجب دیدم مامان و بابا خوابن ! کیفمو برداشتم و رفتم مدرسه . در حالی که نمی دونستم از خوشحالی چی کار کنم ، خوردم به در بسته مدرسه !!!!
رفتگر محل که خیلی دلش برام سوخته بود ازم دعوت کرد برم کنار آتیشی که درست کرده بود بشینم ! گفت چرا اینقدر زود اومدی دخترم ساعت پنج و نیمه ، وقتی یه نگاه به آسمون کردم دیدم ای وای راست می گه تازه گرگ و میش سحر بود ، یادم شده بود به ساعت نگاه کنم !!!! 
3- تو هفت سالگی عاشق قایم باشک بودم ، یه بار که با خواهر کوچکترم داشتیم قایم باشک بازی می کردیم و نوبت خواهرم بود که چشم بذاره رفتم توی کمد لباس قایم شدم ! جاتون خالی همون جا خوابم برد !!!!
وقتی بیدار شدم یه سه ساعتی گذشته بود و همه داشتن دنبالم می گشتن !!!
4- تو یه مهمونی تو خونه خودمون همه دور سفره نشسته بودیم . یهو یکی از مدعوین مذکر
که متوجه غیبت برادرم شد خطاب به بابام گفت : آقا پسر نیست ؟ منم بی خبر از همه جا گفتم الان می یارم و رفتم یه پارچ آب سرد آوردم !!!( آقا پسرو آب سرد شنیده بودم )!جاتون خالی اون لحظه قیافه ام شبیه رنگین کمان شده بود !
5-( بازم هفت سالگی !) یه روز داداشم و خواهرم داشتن با صدای بلند ( تو مایه های جیغ بنفش )! با هم دعوا می کردن
و منم در حال انجام تکالیف مدرسه بودم که ییِِِِـــهوداد کشیدم بســـــــــــــــــــــــــــــه دیگه
و مداد مشکی و گلی رو فرو کردم تو دو تا گوشهام که مثلا صداشونو نشنوم !جاتون خالی وقتی مدادهارو درآوردم دیدم سر تیز و تراش خورده مداد مشکیه نیست !!! حالا پیدا کنید پرتقال فروش را.... صدقه سر مداد مشکی ، برای اولین بار تو عمرم سوار آمبولانس شدم و رفتم بیمارستان ! آقای دکتر
در کمال ناباوری
ازم سوال کرد : دخترم مغز مداد تو گوش ات چی کار می کنه؟ هر کار کردم جواب منطقی ای براش پیدا نکردم! شما اگه جای من بودین چی می گفتین ؟!!
نکته جالب بازی اینه که الان فهمیدم تو هفت سالگی آخر سوتی بودم ، دقت کردین؟!!!!
اما دوستانی که به این بازی دعوت شدن :
ارمغان زمان فشمی –
معصومه رحیمی –
باران پاییزی –
به فروز ( baby girl ) –
حنانه گل .
من زیاد سخت گیر نیستم اگه سوتی از بچگی هاتون یادتون نمی یاد بزرگیاتونم قبوله سن و سال ملاک نیست !
این شعر یکی از آخرین سروده هامه که خیلی دوسش دارم .امیدوارم شما هم خوشتون بیاد ...!

میان اهلی کردن ستاره ها 
آسمان را ورق می زدیم
صفحه
صفحه
و در شمارش برگهای درخت
کودک می شدیم 
آی! ....... با توام
کدام خروس بی محلی
زنگ دلت را زد ؟
لباس بهار پوشیدی
و من شدم ،
پاییز
زردِ زرد
و مُردم 
ثانیه
ثانیه
افسوس ...
دیگر
آسمان و شب نیست ،
تا اهلی کنیم
ستاره را .....

