تولدم را به احساسم تبریک می گویم که همزاد من است ... به ایوان خانه که هر غروب مرا ناخوانده می پذیرد ..... به آسمان که به نگاه من گره خورده .... به درخت های باغچه که مرا به صبوری می خوانند ..... به دفتر خیس شعرهایم که چرک نویس احساسات یک دختر تنهاست .... و به شب که همچنان مرا به بزم سکوتش فرا می خواند.... تا خلوتم را قدری شاعرانه تر به خوردم دهد. ...

چقدر سخت است
وقتی
شمعهای بزم تار زادروزت
بی قرار نباشند !
و تو
چهره ات را به باران بسپاری
که تنهایی ات را بشوید ....
دلم می گیرد
از این که ....
یک سال دیگر غزل هایم را به باد دادم ....


