انگار همین دیروز بود . در فصل پروانه های رنگی می دویدیم
......
و سرمست از زیبایی رنگین کمان غزل می خواندیم .
چه ساده دزدیدن یک سیب را در گوش درختان باغ اقرار می کردیم .
وقتی باد آواز صداقت می خواند رقص بادبادکها چه تماشایی بود . 
یادت هست ؟ در دنیای کوچکمان بزرگی فقط به قد آدمها بود . چه زود گذشت دنیای کودکی ، دیگر از سبزی جوانه های احساس خبری نیست .
میراث شب تنها حجم سنگین سکوت است و بس .....
زمانی که بار سنگین احساست به مقصد نمی رسد ، غزل ، تنها از سر دلتنگی است .
می نویسم ، بگذار چشمانم ذوب شوند.
نمی توانم احساسم را به دار بیاویزم .
می نویسم کاش پولک چشمانم در وقت تظاهر و دورنگی بخوابد . می نویسم کفش روزگار پایم را می زند ، اما می دانم ..... می دانم به هر کجا که روم آسمان همین رنگ است .....

دعوتی از آیسان عزیز
باید 5 تا از مهمترین آرزوهامو انتخاب کنم :
1- مهمترین و بزرگترین آرزوی زندگی ام شهادته .... اونم شهادت تو حرم آقام امام حسین (ع)
خیلی دوست دارم بهش برسم .... احساسم اون موقع غیر قابل وصفه ...
2- ارزو دارم حرم اربابم امام حسین (ع) رو زیارت کنم
.... تا حالا که لیاقت نداشتم
3- آرزو دارم اولین نفری باشم که از خونواده مون می میره
.... مرگ عزیزام برام غیر قابل تحمله ....
4- دوست دارم در آینده شعرام به حدی برسه که بتونم در قالب یه کتاب چاپش کنم ! 
5- واسه خونواده ام و دوستای گلم آرزوی سلامتی و سعادت می کنم .
اما دوستانی که دعوتشون می کنم : شیوای عزیزم ( شاپرک ) – رویای مهربونم ( سایه های شب ) – مهتاب نازم ( ماه گرفته ) – مریم گلم ( تنها محبت مهربونی ) – فرنوش عزیز ( رنگین کمان عشق ) .
پ.ن :معصومه جون نا امید که نشدم ولی خب توقع اینو هم نداشتم ....!!!
مخصوصا از ارمغان که قبل از اینکه دعوتش کنم ازش پرسیدم: بازی می کنی ؟ گفت : ایشاالله . نمی دونم شاید منظورش از ایشالله همون نه بوده .... !!!

