تبليغاتX
*ღ* دلخسته تنها *ღ*

1       2      3       حالا .........

 

حالا دســـت دســـت ...... دســـت دســت .........!

ای بابا نیاین وسط جنبه داشته باشین ..... !

 حالا من یه چیزی گفتم اینا چرا جدی گرفتن؟!!

 

و اما دلیل این همه انرژی :

من دارم می رم ..... آخه مسافرم ......دارم می رم جنوب .... پیش نانای خودم ( خواهرزاده ام ستایش ) !

اینقده دلم براش تنگ شـــــــــــــــــــــــــده ..... می خواین بگم چقدر؟ .... اینقدر .... نه ... اینقدر!!....   آها یادم نبود شما  نمی بینین !.. خب اندازه سوراخ جوراب مورچه شده !!

 باورتون می شه 5 ماهه ندیدمش .... به جون خربابابزرگم خیلی سخته ، اونایی که عزیز راه دور دارن میدونن چی می گم .

خواستم بگم یه مدت خیلی کوتاه نیستم ...

بلیط ام واسه هفته ی دیگه اس ..... خیلی زود بر می گردم .... دلم برای همه تون تنگ می شه.

مراقب خودتون و دلای پاکتون باشین ....

 

                          

 

پ.ن: اپ بعدی می مونه واسه وقتی که نانای گلمو ببینم وبا یه انرژی مضاعف برگردم ...البته اگه زنده موندم و برگشتم ! فقط از همه ی شما دوستای خوبم می خوام اگه خوبی که نه بدی ازم دیدین منو ببخشین وحلالم کنین.

 

پ.ن1: مامانم داشت دعا می کرد تو دعاهاش شنیدم که می گفت : خدایا ما رو از شر الیاس در امان نگه دار ...!! مامان خوبه اینجوری بروز باشه ....!

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 2:35 توسط فاطمه ( بچه مثبت )•. .•

 همش از خودم می پرسم چرا ؟؟؟ مدتیه تو فکرم ....اما هر چی هم فکر می کنم به نتیجه ی درستی نمی رسم .... نمی دونم باید چی کار کنم ....

قبلا براتون از سمانه گفته بودم .... از عشق دبیرستانی مون ! از روزا و خاطرات قشنگ وشیرینی که با هم داشتیم .... که هنوز ازش به عنوان یکی از بهترین دوران زندگیم یاد می کنم .....

گاهی با خوندن نامه های سمانه دلم می گیره ... یاد اون همه صداقت و محبت گذشته می افتم .... عجیب بهم وابسته بودیم ....البته هنوزم هستیم ولی خب نه به پررنگی گذشته .....

تازگی ها هر وقت حرف ازدواجمون پیش می یومد می گفت اگه تو زودتر از من ازدواج کنی من می میرم ....!

می ترسید شاید روابطمون کم رنگ بشه .... می ترسید فراموشش کنم ... نظریه منو سمانه در مورد عشق خیلی متفاوت بود ....

چند ماهه پیش تماس گرفت و باهام در مورد پسری حرف زد که می گفت عاشقشه !! .... سمانه فکر می کرد عاشق شده ....... و وقتی بیشتر در مورد خصوصیاتش گفت فهمیدم واقعا عشق کوره ......

چی می تونستم بهش بگم در حالی که حاضر نبود حقایقو ببینه .... خیلی سعی کردم بهش بفهمونم تصمیمش اشتباهه ... که این عشق نیست .... که داره آینده شو خراب می کنه ..... نخواست چشاشو باز کنه ......با هم بحثمون شد  و گفت که روش فکر می کنه ....

بعد از چند روز تماس گرفت و گفت که دارن می یان خواستگاری و می خواد جواب مثبت بده ..... و جواب مثبت داد..!!

نمی تونم بگم اون موقع چه حسی داشتم .... اومد خونمون با کارت دعوت نامزدیش ... گفت می تونم بدی هاشو درست کنم به قول خودش عاشق شده بود ...... ولی ....

یاد حرف بزرگی افتادم که می گفت : " من کم دیدم دو نفر هر دو عاشق هم باشن..همیشه دیدم یکی بیشتر عاشق بوده .... " 

بهانه آوردم و نرفتم ......عروس شد به همین سادگی

 از فرداش تماسهای سمانه شروع شد .....هر بار گلایه پشت گلایه از شوهرشو خونواده اش !!

شاید باورتون نشه اگه بگم معتقدم که سمانه با هر کسی جز شوهرش ازدواج می کرد خوشبخت تر از اینی بود که الان هست ...!

4 ماه از اون ماجرا می گذره .... تو این چهارماه مرتب شاهد گریه ها و اشکای سمانه بودم .... 4 ماه با عذابی که اون کشید زندگی کردم .... تنها کاری که از دستم بر می یومد دلداری بود و دعا ......و البته گوش دادن به صدای گریه سمانه ....

نخواین در مورد شوهرش چیزی بگم ... فقط همین بس که آخر هر رذالتیه که فکرشو بکنین ...!

حالا بعد از گذشت 4 ماه می خواد از شوهرش جدا بشه ..... گر چه معتقدم جدا شدن تنها کار درستیه که می تونه انجام بده ولی ...... می دونم شکست بعد چهارماه واسه دختری مث سمانه ضربه خیلـــــــــــــــی بزرگیه ..........

خدایا چراااااااااااا ؟ .... چرا دیگه نمی شه به هیچ کس اعتماد کرد ؟ چرا غیرت و مردانگی رو کمتر کسی داره ؟ چرا باید اینطوری با احساس یه دختر بازی بشه ؟ .....چرا خیلی ها از مردی فقط اسمشو یدک می کشن ..... بهم ریختم ....

ذهنم خیلی درگیره ..... این اتفاق بدترین تاثیر ممکنو رو ذهنیت من گذاشت....  

عشق واقعی تو زندگی های امروزی گم شده ...... دیدگاهم نسبت به همه چی عوض شده .... عذر می خوام این حرفو می زنم ولی ....  از هر چی مرد و عشق و ازدواجه متنفـر شدم .....

 

پ.ن: داریم کم کم به شبای پرفیض قدر نزدیک می شیم .... از همه شما دوستای گلم می خوام این بنده حقیرو فراموش نکنین ... از همه تون التماس دعای مخصوص دارم . دعا کنید آرامش از دست رفتمو دوباره بدست بیارم .....

 

پ.ن1: از اینکه همیشه با بغض می نویسم و حرفام غمگینتون میکنه عذر می خوام .... امیدوارم یه روز شاد نوشتن و یاد بگیرم ....

 

پ.ن۲: مهتا جون کامنتینگ بلاگت واسه من باز نمی شه چند روزه می یام نمی تونم کامنت بذارم !

مهدیس خانومی که واسه من کامنت می ذاری آدرس بلاگتم بذار من اصلا نمی شناسمت ....!!

 

پ.ن۳: دوستان هر کی اپ می کنه خبر بده ..... اینطوری دیگه کسی گلایه ای نداره !

 

                                

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 2:22 توسط فاطمه ( بچه مثبت )•. .•