تبليغاتX
*ღ* دلخسته تنها *ღ*

 

اینجا آسمون تنهاست ..... گوش کن .... صدای ناله ی ماهو می شنوی .... وقتی خستگی رو حتی  تو مویرگهای تنت حس می کنی  ، قدم زدن تو شب فقط حس تاول زدن کف پا رو برات زنده می کنه...... دیگه ستاره نمی خوام .....نمی خوام ستاره ........ هوس چیدن ستاره هم نمی کنم .... من که آسمونی نیستم !.......نگاه کن چشام هم همرنگ آسمون نیست .

 

می دونی مدتهاست "غ  ز ل " رو اینجوری می نویسم ......شوریدگی که شاخ و دم نداره ..... وقتی صدای خس خس ثانیه های از دست رفته رو می کنی تو گوش قاصدکها ..... راستی قاصدک .....

نه ..... .......

نمی خوام ...... از اولش هم بند زنی کار من نبود ....... می اندازمش بیرون ...... می خوامش چیکار  .......

 

هوا خیلی سرده ......  خیلی سرد ......  می دونی ...... گاهی وقتا سرما می زنه به استخوون و ......... هی .......... این روزگار چش سفید کولی نمی خواد ؟!!!

گاهی وقتا دلم می خواد این پنجرهه سنگ می شد ...... اونقدر سنگ که هیچ وقت صدای شکستن نده ....... گلوم چند وقته نفخ کرده !...... می خوام خاطره رو بریزم تو سالاد ..... چاشنی هم نمی خواد ............................شوری اشکا و تندی این روزا تکمیلش می کنه .

کاش یه کم صبر می کردم تو یه قوطی ....... نمی دونستم اگه اشک آسمونو خوردم یه روز اینجوری باید پسش بدم .....

تو کدوم  ثانیه ها جات گذاشتم که حالا ستاره ها  این طوری مسخره ام می کنن ؟ ......دیدی وقتی یه سنگ پرت می کنی طرفشون می یفتن پایین ؟ .................دیگه ستاره نمی خوام ...... دیگه ستاره نمی شم .....

امشب چشام تا تونست چکه کرد ..... مث ناودون همسایه تو اون شب وحشتناک بارونی ........... .

 

چه حس قشنگیه دیوونگی ....... قشنگتر از اشکایی که هر شب می ریزه رو دفتر تنهایی هام ....

 

                  

           

       مي دانم كوله ام سنگين و دلم غمگين است، اما تو دلواپس نباش.....نيامدم كه بمانم ...

 

                  

                 

 

پ.ن : مجبور شدم به خاطر حساسیت و کهیر برم دکتر . اولش خیلی کم بود ولی بعد دیدم نه این قصه سر دراز دارد ! نزدیک بود به صورتم برسه از ترس لباس پوشیدم و رفتم ... به خانوم دکتر می گم : اولین باره این بلا سرم می یاد ...می گه چیز زیاد مهمی نیست ! ( یعنی یه کم مهمه !!! )

یه آمپول می نویسم با پماد و قرص و دردو بلا .....! 48 ساعته خوب می شی .

من : حتما ؟!! خانوم دکتر: چرا اینقدر نگرانی؟ من : آخه 4 روز دیگه عروسی دختر خاله مه ! خانوم دکتر با خنده : آهان پس بگو جریان چیه !!

فردا که می ری مدرسه !!! ممکنه حالت خواب آلودگی داشته باشی از آمپوله !! ( من موندم این دکتره منو چند ساله فرض کرده !!!  وقتی می گم تو فکر این که من چند ساله ام نباشین واسه اینه ....قابل توجه تقریبا همه !! )

 

 

پ.ن1 : رویای مهربونم  بی معرفت نیستم .... بیشتر از 6 باره می یام بلاگت مطلب قشنگتو می خونم اما قسمت کامنتینگ بلاگت باز نمی شه . وبلاگت همچین نصفه نیمه لود می شه !!شرمنده ام عزیزم تو اولین فرصت که درست بشه می یام پیشت .

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:25 توسط فاطمه ( بچه مثبت )•. .•