امروز احساس کردم می تونم بنویسم ....
نمی دونم می تونم به حرفاتون جامه ی عمل بپوشم یا نه .... اما واقعا دوستای خوبی هستید !
ممنونم از حرفای قشنگتون .....
می خوام اگه بشه بیشتر از این به غم هام اجازه فرمانروایی ندم ( البته من حرف مفت زیاد می زنم ! )
خب چیکار کنم دیگه دست شیلا رو رد نمی کنم !! شبنمم می گه سرشو بکوبم به سنگ ! چشم ....
ولی من اگه به غمهام نگم بیاین اینجا مجلس شماست اونا خودشون بی دعوت می یان !!!
رفتم کلاس ایروبیک اسم نوشتم .... فقط واسه عوض کردن روحیه ! 
در حین انجام حرکات ژانگولری ! مربی مون گفت : خانومایی که تازه اومدن لطفا خودکشی نکنن !!!
ما رو می گفت !!
مرده بودیم از خنده ... 
رفتم خودمو وزن کنم ، جل الخالق تو یه ساعت یه کیلو کم کردم !!!!
باورم نمی شد.... یکی از دوستای سال اول ابتدائی رو تو باشگاه دیدم اولش فکر کردم منو نشناخته یه نگاهی کرد داشت می رفت یهو برگشت ! کلی با هم گپ زدیم !
خواهر یکی از دوستای راهنمایی رو هم دیدم ، تو همون باشگاه مربی کونگ فو بود .... گیر داده می گه بیا کونگ فو !
گفتم یه زمانی خیلی دوست داشتم اما الان دیگه حسش نیست !!
پ.ن1: جمعه هفته گذشته قرار بود همه ی خراسانی ها نماز بارون بخونن ....
از طریق رادیو و شبکه استانی هم اعلام کردند . بعد از نماز جمعه تو صحن رضوی به جماعت نماز بارون خوندن.... و همه دعا کردن .... ساعت تقریبا 3 نیمه شب با صدای قطره های بارون که می خورد به پنجره از خواب پریدم !
نمی تونم احساسمو وصف کنم ..... داشت گریه ام می گرفت !! 
پ.ن2: مامانم یه اسکناس 100 تومانی نشونم داد روش نوشته : این همه دارایی من است الهی دست هر کس می رسد مایه دار شود !!!
رفتیم که مایه دار بشیم .....!

حس غریبی داره تو رگهام نفس می کشه .... حسی فراتر از اشک .... بدجوری آزارم می ده ....
دوباره من ... خود خودم .... دوباره همون بغض همیشگی ...... دوباره این انگشتا که دکمه های صفحه کلید و به نرمی لمس می کنه ..... و دوباره همون اشکا که سُر می خوره رو گونه هام .... اما ...... همه چیز متفاوت از همیشه است ....
نمی دونم تا کی قراره رو این سفره ی اشک بشینم .... تا کی قراره خوابهام پر از کابوس باشه .... اما .......
امروز من همون دختر غروب تابستونم ....
گاهی وقتا کلمه ها مجبورت می کنن حرف بزنی .... گاهی وقتا همین انگشتا هیچ تمایلی واسه نوشتن نشون نمی دن ....! شدم مث این انگشتا .... روزام خط خطی و ضربدری ..... خط خطی تر از همیشه .....
دلم به اندازه ی سالها گرفته .... دیگه هیچ حسی ندارم ... چقدراتاق سرده .... مث من مث خود خودم ! سقف رو سرم سنگینی می کنه ....
وقتی تموم رویاتوبه یه اتفاق خاکستری ببازی .... تازه به تموم واقعیت میرسی .... حقیقت از همیشه حقیقی تر میشه ...
آسمونی که نبودم .... شاید زمینم سهم من نیست !!
دلم برای درخت اقاقیا تنگ شده .... واسه عصرونه های کودکی ... واسه هر چیزی که منو به خود خودم می رسونه .....
نمی دونم این بغض لعنتی کی می خواد بفهمه من تحملم خیلی کمتر از ایناس ، به خدا دووم نمی یارم .... و چشمام ..... دو تا رفیق همیشه نیمه راه ....
حتی اینام می خوان بگن خیلی بیشتر ازخودشون واسم خرج کردن ....!! .... آخه من که ....
دلم به حال خودم می سوزه .... دارم خفه می شم خدایا ....ایمانم تو کدوم ثانیه سُر خورد ..... کی آرزوهامو ازم دزدید ؟ ..... رنگ غم گرفته دنیام .... چرا ؟ چرا باید .....
اگه ..... من .... خدا.... لجبازی حروفو دوست ندارم !
خدایا ... تو دنیات جایی واسه یه دلخسته ی تنها پیدا می شه؟!!!!
می خوام برگردم به دنیای کودکی ..... اجازه می دی ؟!!
بازی با کلمات از اول هم کار من نبود .... سرودن سکوت شاید تا ابد، تنها سهم من از شاعری باشه.....
تقاص سختیه .....
من کیستم، سربار زندگی .....من یک شب بی ستاره ام .....
پ.ن۱: شاید دیگه فاطمه سابق نباشم .... نمی خوام مث خیلی ها بلاگو تعطیل کنم اما اگه گفتن از غم هام اذیت تون می کنه می رم.
پ.ن۲: ای رهگذر در کنار گورم قدم آهسته گذار، اینجا قلبی آرام گرفت که تپش های دلش یک جهان عاطفه بود....
پ.ن۳: غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد .......
