یه سلام از یه جنس دیگه !! به همه دوستای مهربونم 
قبولی طاعات و عبادات همه شما عزیزان رو ازخدای بزرگ خواستارم .
تصمیم دارم از این به بعد هر از گاهی ختم قران تو بلاگ راه بندازم البته با کمک شما دوستای عزیزم
امیدوارم همگی با هم توی این ثواب بزرگ شریک بشیم ...
هر کس هر جزئی رو بر می داره کامنت بذاره تا تو بلاگ ثبت کنم ، می خوام اگه خدا بخواد تا پایان ماه مبارک ختم قران تموم بشه و در اخر هر جزء که خوندید بعد از خودتون واسه بقیه کسانی که تو این ختم شرکت می کنن دعا کنین ... شاید خدا به خاطر پاکی دل یکی از شماهام که شده حاجت بقیه رو بده ...
التماس دعای مخصوص از همه تو این شبای پر فیض الهی
یاحق
جزء اول : خودم
جزء دوم : نونا جون
جزء سوم : نونا جون
جزء چهارم : نونا جون
جزء پنجم : نونا جون
جزء ششم : نونا جون
جزء هفتم : نونا جون
جزء هشتم : نونا جون
جزء نهم : نونا جون
جزء دهم : ۱+ ۹ ماریا جون به نیت دوستش
جزء یازدهم : غزل ( فریاد بی صدا )
جزء دوازدهم : ماریا جون
جزء سیزدهم : محدثه جون
جزء چهاردهم : شبنم جون
جزء پانزدهم : شبنم جون
جزء شانزدهم : شبنم جون
جزء هفدهم : قطره ی بارون
جزء هجدهم : سارا شیطون
جزء نوزدهم : غزل ( فریاد بی صدا )
جزء بیستم : فرشته مرگ
جزء بیست و یکم : فرشته مرگ
جزء بیست و دوم : آزاده جون
جزء بیست و سوم : فرشته مرگ
جزء بیست و چهارم : فرشته مرگ
جزء بیست و پنجم : فرشته مرگ
جزء بیست و ششم : فرشته مرگ
جزء بیست و هفتم : فرشته مرگ
جزء بیست و هشتم : مریم جون
جزء بیست و نهم : نازنین جون
جزء سی ام : نگین جون
پ.ن1 : ماه گرفت ، مثل دل سرگردان من
سلام به همه ی دوستای مهربونم 
از اونجایی که چشمامو لیزیک کردم و دارم دوران نقاهت رو پشت سر می ذارم یه مدت کوتاه نمی تونم بیام نت ....
البته الان هم یواشکی اومدم .... که اگه بابایی بفهمه فکر کنم چشامو از کاسه در بیاره ...!!! 

این روزا خیلی خودم رو واسه دیگرون لوس می کنم ... مخصوصا واسه مامانم !
خونواده حسابی تحویلم می گیرن ... تو اشپزخونه که پا نمی ذارم چون دکترم گفته بوی سرخ کردنی هم نباید بهت بخوره واسه چشمات ضرر داره .... به مامان گفتم من دیگه غذا درست نمی کنم ... میگه نه که تا حالا تو غذا درست می کردی ....!!! 
جارو نمی کنم چون دکترم گفته گرد و غبار بهت نرسه !! ظرف هم نمی شورم طفلی خواهرم شده کوزت ! 
خلاصه از این بابت ها خیلی خوش به حالم شده ...!!!
چند روز پیش نگران بودم که چرا عمل کردم و با این وجود تار می بینم ... داشتم از غصه می مردم رفتم سرمو گذاشتم رو پای مامانم ... مامانی هم شروع کرد منو نوازش کردن
.... دلم نمی خواست سرمو از رو زانوش بردارم !!!! خواهر کوچیکم که این صحنه رو دید داشت از حسودی می ترکید ....!
رفت عینک دودی منو زد و مث کورا با دست راهشو باز کرد تا تو اتاق اومد پیشمون تا مامی به اونم محبت کنه!!!!!! .... ما رو میگی مرده بودیم از خنده .....
یا وقتی مامی منو می بوسه اونم صدادار و صداش به گوش ابجی کوچیکه میرسه با صدای بلند میگه : این بار رو نشنیده می گیرم !!!!!! 
هنوز نگران تاری دیدمم ..... اما همچنان خیره نشستم پای کامپیوتر و دارم می تایپم ! 

امروز زنگ زدم مطب دکتر
منشی دکتر که فوق العاده شوخ طبعه گوشی رو برداشت گفتم میخوام با اقای وکیلی صحبت کنم گفت نمیشه ایشون داخلن سرشون خیلی شلوغه ...
بفرمایین مشکلتون چیه ؟ 
گفتم دو روز اول بعد از عمل خیلی خوب می دیدم ولی الان دیدم خیلی بد شده !
میگه : هنوز بدتر از اینم می شه .....
میگم آقای مومنی من همه چیو تو یه هاله ی سفید می بینم !! 
میگه : همینم زیادی می بینی و هر هر می خنده !!! ( حالا من دارم از غصه می میرم و این بشر همچنان سرخوشه !
)
همین اقای مومنی
قبل عمل باید تو فاصله هر یه ربع قطره می ریخت تو چشمم ... دفعه چهارمی که اومد قطره رو بریزه پلک زدم ریخت پشت پلکم !!... اومد درستش کنه دوباره ریخت اینقدر سوخت آه از نهادم براومد میگه : اها ... حالا خوبت شد ... خوب سوخت ؟!!!! ![]()
حالا منو میگی نمی دونم بخندم ... لجم بگیره ... پاشم یه چیزی بهش بگم ....خلاصه تو بحران حس بودم حسابی ....!
بعدشم که جو اتاق عمل حسابی منو گرفت !!!
اصلا فکر نمی کردم اینجوری باشه از این لباس سبزای اتاق عمل دادن ما پوشیدیم لباسه اندازه مامانم بود تو تنم زار می زد ...!! خیلی مسخره شده بودم !
کفشامونو در اوردیم و دمپایی پلاستیکی آبی پوشیدیم ... یاد دمپایی پلاستیکی افتادم که قرار بود باهاش ننی رو بزنم .... !
یه نفر دمپایی گیرش نیومد دمپایی مردونه پوشید رفت ... پرستاره میگه این کشتی چیه پات کردی برو زنونه بپوش ...! ... بیچاره طرف کلی ضایع شد خجالت کشید ....
حالا اینا همه به کنار بعد از عمل ساعت تقریبا 7:30 غروب هوا تاریک منم عینک دودی زده با مامی کنار خیابون منتظر تاکسی بودیم یه پژو واسه مون نگه داشت سوار شدیم ... حالا آدرسو دادیم می گه کرایه اش خیلی بیشتر از اینه که گفتم !! می گم اقا چقدر بیشتر ؟ میگه : خانوم این پولا که مهم نیست مهم سلامتیه خدا سلامتی بده به همه ( طرف فکر کرده بود من کورم !!!
) خدااااااااایا نمی دونستم بخندم ؟ گریه کنم ؟ بازم قضیه همون بحران حس .....!
یادم شد بگم یه دوست خوب هم پیدا کردم
تو همین رفت و امد به مطب 4 ساله داره تو حوزه درس می خونه امسال لیسانسشو می گیره .... واسه خودش یه پا ایت الله هه دختر خوبیه دوست ندارم به این زودی از دستش بدم ... امشب بهم زنگ زده می گه نگرانت بودم .....
دارم کور میشم با لنز پانسمان این همه تایپیدم
...حالا اگه لنز تو چشمم نبود چیکار می کردم !!
برو بچ برام دعا کنین شنبه می رم لنز پانسمانو بردارن .... دعا کنین دیدم خوب خوب بشه ....!
بر می گردم حتما ....!!!

پ.ن۱: فاطمه جون شرمنده خانومی نتونستم بیام ببینمت کم سعادتی از من بود امیدوارم تو یه فرصت بهتر ببینمت .....
پ.ن۲: دل خوش کرده ام به حال و هوای همین حوالی . دلتنگیهایم را تنها باد می داند و خدایی که در همین نزدیکیهاست ... می بیند و همچنان سکوت ... هرچند خو کرده ام به سکوتش سالهاست ...!!!!!!
