تبليغاتX
*ღ* دلخسته تنها *ღ*
 

ژاله گفت بنویسیم :

 

از دنیای کودکی .... لحظه های قشنگی که دیگه هیچ وقت تکرار نمی شه و من همچنان آرزو می کنم برگردم به اون روزا ....

از بچگی یه دختر لوس و قهر قهرو   بودم حساس و زود رنج !

با خواهر کوچیکم و برادر بزرگم  بازی می کردیم   و آخر بازیمون همیشه به یه چیز ختم می شد : قهر من !!

با قهر کردن من بازی هم تموم می شد و صدای داداشم به اسمون می رفت : دختره لوس و قهر قهرووووووووو

 

                              

 

همیشه اشکم آماده سرازیر شدن بود  ... زیاد گریه می کردم .... و خونواده در پی چاره بودن...

تا بالاخره بابا پیشنهاد داد : اگه دختر خوبی باشی و تا یه هفته خودتو نگه داری که گریه نکنی برات یه جایزه خیلی خوب می خرم !!!!

نمی دونید این یه هفته چی بر من گذشت ... فقط همینو بگم که من با رنج و مشقت زیاد سرافراز از آزمون بابایی بیرون اومدم ! .... حالا نوبت هدیه بود ... بابا یه عالمه پول داد به مامان تا یه چیز خوب واسه من بخره .... وای خدا جون چقدر خوشحال بودم و منتظر که بدونم چی قراره جایزه بگیرم !

مامان از راه رسید هدیه رو داد دستم با شوق و ذوق تمام بازش کردم .... حدس می زنید چی بود ؟؟

یه عروسک بزرگ ؟؟؟؟؟ ..... نه ...... یه دوچرخه ؟؟؟ ..... نه ..... یه ماشین کوکی خوشگل ؟؟؟؟ .... بازم نه ... بذارید خودم بگم : چند متر پارچه !!!!!!!

حالا منو پارچه همینجور بهم نگاه می کردیم !!  خیلی خودمو نگه داشتم دوباره گریه نکنم .....!!!!

آخه مامان نامردی نکرد  چون خودش خیاط بود برام پارچه خریده بود .... !!

 فکر می کرد منم خوشم میاد .... عاقبت از اونجایی که پارچه زیاد بود دو تا پیراهن خوشگل شد واسه منو خواهر کوچیکم که هیچ زحمتی نکشیده بود !!!!

با هم نشستیم لب باغچه و عکس انداختیم ....

اما همون عکس یکی از قشنگترین عکسای کودکی ام شد .....!

         

               

 

داداشم عاشق بازی های جنگی بود با چوب و میخ سه تا تفنگ درست کرده بود .... خودش آرنولد  بود !!! من رمبو !!!!   و ابجی کوچیکه جکی چان !!!!!

داداش اشغال پرت می کرد تو حیاط ( مثلا نارنجک بود ! ) آبجی کوچیکه می ترکید ....!!!!

یه بار وسط بازی ابجی کوچیکه خورد  زمین  و زانوش خون اومد .... داداشم  اومد به رسم تکاور ها که اموزش زندگی در شرایط سختو دیدن درمونش کنه ، برداشت چند تا غوره از درخت چید و فشار داد رو زخم ابجی بیچاره ما و یه برگ انگور گذاشت روش!! ..... و ابجی کوچیکه بنفش شد از درد ....!

 

خواهر کوچیکترم قلدر بود و همش حق منو می خورد .... منم مظلــــــــــــــــــوم !!!

یه عروسک کوچیک داشتم خارجی بود اسمشو خودم گذاشتم " سحر " خیلی دوسش داشتم اما معمولا دست خواهرم بود !!!!!

هر بار که دعوامون میشد....  عروسکو من بکش و ابجی کوچیکه بکش  ... مامان یا بابا در کمال خونسردی منو خر! میکردن که تو بزرگی فهمیده ای و اون بچه س و نفهم !!!!! ( با عرض پوزش فراوان از ابجی کوچیکه !!!! ) عروسکو می گرفتن از من و می دادن به اون ....

اما عوضش تو بازی ها من جبران  می کردم ....  با دختر عمه ام تو کوچه فرش می انداختیم و بازی می کردیم اسباب بازی و زیر انداز از من خوراکی از اون !!!!!

کاملا عدالت رعایت میشد ... ! منم نامردی نمی کردم  اسباب بازی هایی رو می بردم که امکان خراب شدنشون کمتر بود !!! 

این وسط جیب شوهر عمه محترمه  خالی میشد و ما می رفتیم سوپر سر کوچه و خرید می کردیم معمولا هم لواشک و تمبرآلو ....!!

اون روز هم طبق معمول رفتیم خرید من لواشک خیلی دوست دارم طبق معمول لواشکو انتخاب کردیم اومدیم نشستیم رو زیر انداز و تا خواستیم لواشکو نوش جان کنیم خروس بی محل ( ابجی کوچیکه !!  ) سر رسید ... خدایا چیکار کنیم چی کار نکنیم ؟؟؟

 یه نقشه اومد تو سرم ( فکر پلید !!!!  ) یه چادر انداختم رو سرش وبا صدای بلند گفتم : لولوووووووو ....قایم شو وگرنه می خورتت ....لولوی ما فقط هم بچه کوچیکا رو می خورد !!!

رفتن ابجی کوچیکه زیر چادر همانا و خوردن لواشک همانا .... !!!!

 چقدر با دختر عمه ام می خندیدیم ...!!!

چه روزایی بود  ... یادش بخیر

 

دوستم چند روز پیش  اومد خونه مون داشتیم با هم عکسای بچگی منو می دیدیم ... من چون یه خرده سبزه بودم  همه بهم می گفتن مث هندی هایی ! ( بیچاره هندی ها !!!! )

 یکی از عکسا رو که ژست هندی هم گرفته بودم به دوستم نشون دادم و میگم نیگاه کن چقدر شبیه هندی هام! اونم نه گذاشت و نه برداشت میگه : آره اتفاقا شبیه امیر خانی !!!!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:12 توسط فاطمه ( بچه مثبت )•. .•